بی تو هرگز

صدای ضبط ماشینش را تا ته زیاد می کند و پایش را می گذاردروی پدال گاز سرعتش را زیاد می کند اینبار هم می خواهدبرودشمال در این ماه بار پنچم است که می رود می خواهد برودکنار دریا تا دلش آرام گیرد عجیب دلتنگ است

هنوز از محله خارج نشده چشمش به گنبد امامزاده می افتد پاهایش سست می شود سرعتش را کم می کند جلوی در امامزاده می ایستد

بی اختیار وارد امامزاده می شود اشکهایش جاری می شود می گویدخدایا نمی دونم چمه تو همه چی بهم دادی هیچ چیز کم کسر ندارم ولی بدجوری دلتنگم با هیچ چیز آرام نمی گیرم

یادش می افتد چند وقتی است نماز نخوانده مدتی است رنگ امامزاده ، دعای کمیل ، دعای ندبه را ندیده آه حالا می فهمد دلیل دلتنگیش سر درگمیش چیست آری او دلتگ خداست آخه وقتی رنگ نور خدایی نباشد اگه دلمون خدایی نباشد دنیا را با تمام امکاناتش هم که داشته باشیم دلمون می گیره آخه بی خدا هرگز نمی شود